شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

+ به خانه رفت با کيف و با کلاهي که بر هوا بود «چيزي دزديدي؟» مادرش پرسيد... «دعوا کردي باز؟» پدرش گفت... و برادرش کيفش را زير و رو کرد به دنبال آن چيز که در دل پنهان کرده بود تنها مادربزرگش ديد گل سرخي را در دست فشرده کتاب هندسه اش و ... خنديده بود ...
باريکلا مادربزرگ :)
جوجولي
ياده مادربزرگ خودم افتادم
مادر بزرگ شما هم ديد گل سرخ را؟ و خنديد؟ :)
جوجولي
:D نه بابا 7.8سالم بود که فوت کرد...کلا مهربون و باحال بود.
خدا رحمتشون کنه :) مادربزرگ مرا نيز...
جوجولي
مرسينگ هم چنين...
جوجولي
رتبه 0
0 برگزیده
556 دوست
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله فروردين ماه
vertical_align_top