پيام
+
به خانه رفت
با کيف
و با کلاهي که بر هوا بود
«چيزي دزديدي؟»
مادرش پرسيد...
«دعوا کردي باز؟»
پدرش گفت...
و برادرش کيفش را زير و رو کرد
به دنبال آن چيز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و ... خنديده بود ...
گل پسر دنيا*محمد*
93/7/13
ذره بين زنده
باريکلا مادربزرگ :)
جوجولي
ياده مادربزرگ خودم افتادم
ذره بين زنده
مادر بزرگ شما هم ديد گل سرخ را؟ و خنديد؟ :)
جوجولي
:D نه بابا 7.8سالم بود که فوت کرد...کلا مهربون و باحال بود.
ذره بين زنده
خدا رحمتشون کنه :) مادربزرگ مرا نيز...
جوجولي
مرسينگ هم چنين...